خواندني

بریده‌ای از یک داستان

چشم باز کرد. آسمان آبی بود و چون لکه‌ای طلایی، خورشید بر دامانش نشت می‌کرد.

چشم تنگ کرد تا مژه‌هاش، مژه‌های بلند و مشکینش، جلوی خورشید را تار کنند.

ندانست کجاست. صداهای در هم می‌شنید. بوق ماشین، ضجه‌، ناله، گریه و داد، در صدای باد غوطه‌ می‌خوردند. نمی‌خواست چیزی بشنود. دست کشید بر بسترش. بسترش زبر بود و خاکی.

دردی در پهلوش بود که تا سینه می‌رسید. نفس کشید تا با بازدمش، شاید فغان کند. نفسش خنک بود، به طعم ترش خون خشکیده.  

آفتاب تنش را چون ملحفه‌ای در خود می‌گرفت. اگرچه که از پس سرما بر نمی‌آمد که با بوی ترش خون و طعم لیمو به کامش فرو می‌شد.

خواست که ببیند کجاست. سرش روی شانه یله شد و چشمانش ثابت ماند به ساقه‌ای سبز. باد می‌وزید و علف را خم می‌کرد. پای ساقه در شکافی فرو شده بود. شکاف به چنبری می‌پیچید و متصل به شیاری می‌شد و تا افق، چون لانه‌ی زنبوران گسترده بود.

عده‌ای می‌دویدند. کسی بر سرش می‌کوبید و ضجه می‌کرد. بوی سیگار می‌شنید. نمی‌شنید چه می‌گویند. نمی‌خواست که بشنود. شاید برای همین شنید که کسی به زمزمه چیزی گفت: خاموش باش، باد بی نیازی خداوند است که می وزد. سامان سخن گفتن نیست.

خواست سر خم کند و ببیند کیست. صدایی آشنا بود و مردانه. صدای شروین نبود.  توانش را نداشت که سر بچرخاند. خواست فغان کند ولی ندانست چرا. درد رفته بود.

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

 

دیشب خواب عجیبی دیده‌ای. خواب دیده‌ای آمده‌ای تخت پولاد. نیمه شب است و ظلمات. کورسوی آتشی، تو را می‌خواند تا برسی به سنگ قبری که رویش نوشته شده «آیا هیچ در تصورت گنجیده که روزی از من مراقبت کنی» این نوشته تو را یاد من می‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازد و آن‌گاه از خواب بیدار می‌ شوی.

 

تخت پولاد: قبرستان قدیمی اصفهان است.

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

آهو

 

 

سلام. ما خوبیم. ما یعنی من و ژولیت. امیدوارم حال تو هم خوب باشه.

دو ماهه که با ژولیت آشنا شده‌م. همکلاسی‌مه. یه سال از من جلوتره.  عاشق اسرار‌التوحیده و همچنین عاشق آهوهاست.

این طراحیه آهو رو ژولیت کشیده. امروز عصر وقتی که از دانشگاه برگشتم اون رو به‌م داد. شبیه به طراحی غزال هدایته. اون هیچ وقت طراحی رو ندیده.  اول خواستم یه قاب قشنگ براش پیدا کنم و بزنمش به دیوار ولی بعد نظرم عوض شد. ترجیج داده‌م بفرستمش برای تو. نمیدونم چرا این کارو میکنم. احتمالن اگه ژولیت متوجه بشه خیلی خیلی ناراحت میشه. تو رو نمیدونم. تو ممکنه هم خوشحال بشی و هم ناراحت.

دیروز نصف شب دیدم یه سایه پشت پنجره‌ست. اولین فکری که به ذهنم خورد این بود که دزده. بعد فکر کردم داره زاغ ژولیت رو چوب میزنه. بعد یه هو متوجه شدم یه آهوئه. چشمای قشنگی داشت. توی تاریکی به‌م زل زده بود. یاد تو افتادم. نمیدونم چرا. تو چشمات شبیه به آهوئه؟

یه مدت همینطور خشکم زده بود و نیگاش میکردم. سرش رو چرخوند و پوزه‌ی بزرگ و دوست داشتنی‌ش رو نیمرخ گرفت. داشت برگهای درختچه‌ی ... رو میجوید. از این درختچه‌ها اینجا فراوون هست. مخصوصن کنار رودخونه.

از پنجره‌ی اتاق خوابمون میتونیم رودخونه‌ی کلرادو رو تماشا کنیم. بعضی وقتها نیمه‌شبها حتی صدای رودخونه هم می‌آد. دیشب همینطور که آهوئه رو تماشا میکردم صدای رودخونه رو هم میشنیدم.

خونه‌ی ما تو آستین ویلاییه که حدود ۴۰ دقیقه با شهر فاصله داره. تنها چیزی که آدمو یاد ایران می‌اندازه یه فرشه که کف اتاق افتاده. طرح و نقشه‌اش شبیه فرشای ایرانیه. ژولیت میگه احتمالن ایرانی نیست. ژولیت کارشناس فرشه.

پوزه‌‌هاشون وقت جویدن تقریبن ٣۶٠ درجه می چرخن. از صدای ملچ مولوچش بیدار شده بودم. پنجره باز بود و بوی تند تنش هم توی اتاق پیچیده بود. ژولیت رو بیدار کردم که تماشاش کنه. میگه عاشق بلاهت آهوهاست. تا بیاد بیدار بشه غر غر کرد و آهوئه ترسید و گذاشت رفت. آهوها عاشق گلهای ... اینجان. هیچ گل و گیاهی از دستشون سالم نمیمونه. تگزاسیا اونا رو دوست دارند. هیچ کس به کارشون کاری نداره. به نظر تگزاسیا خیلی بانمکه که آهوها گل و گیاه‌ها رو میخورن.

دیروز یه مستند از تگزاس دیدم که می گفت ۸۰ درصد تگراسیا به بهشت معتقدند و ۹۰ درصد از این تعداد معتقدند که ما همین الان تو بهشتیم.

رودخونه، آهوها و موزیک. به نظرم علتش همینه.

میدونی چرا آستین رو انتخاب کردم؟ حتمن یادت می‌آد. نشسته بودیم توی کافه‌ی سیمون. ماه آخر بود. بعد از اون روز دو بار یا سه بار همدیگه رو دیدیم.  یادت می‌آد گفتم دلم صحرا می‌خواد؟ گفتم می‌خوام برم یه جا که تا چشم کار میکنه کویر باشه شن روون؟ هیچ تنابنده‌ای نباشه؟ بعد تو به‌م گفتی برو تگزاس.

شاید باور نکنی ولی همون لحظه من تصمیم گرفتم که بیام تگزاس. شبش سرچ کردم و همین دانشگاه یوتی رو پیدا کردم. به خودم گفتم هیچی دیگه مهم نیست. فقط میخواستم بیام اینجا. اون شب خیلی گریه کردم ولی الان که به‌ش فکر میکنم میبینم صرفن یه خاطره‌ست. یه خاطره‌ی شیرین.

یه بار ژولیت ازم پرسید شنیده‌م اگه کسی تو ایران تو خیابون برقصه می گیرنش؟ گفتم آره، ولی قبلن اینجوری نبوده. دنبال بحث رو نگرفت. من هم نفهمیدم منظورم رو فهمید یا نه. منظورم از قبلن خیلی قبلتر بود. قبل از انقلاب، قبل از پهلوی، قبل از اسلام؛ خیلی قبل، نمیدونم چقدر.

دیشب وقتی که آهوئه رفت همه‌ی خاطرات مشترکمون رو مرور کردم. دیدارهامون توی کافی شاپ سیمون. درس خوندن‌هامون. تیر هفتاد و هشت.

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

بخشی از داستان مراقبت

این داستان  نوشته‌ی یکی از دوستامه. اسمش رضاست. ازش خواستم یه بخشی از اون رو توی وبلاگم بذارم. اولین صفحه از داستان رو. به‌م داد.

روی پشت بام دراز کشیده بود و داشت از سوراخ دوربین موقعیت را میپایید. کارش فقط همین بود. گفته بودند پنجره‌ی سه از راست و دوازده از پایین را مراقب باشد. از بالا میشد هجدهمی. از چپ میشد سیزدهمی. باد خنکی میوزید و چیزی شبیه به ترکیدن یک آدامس بادکنکی تنها صدایی بود که میشنید. این صدای بوق ماشینهایی بود که زورشان رسیده بود تا اینجا صدایشان را پرتاب کنند.

به ش گفته بودند مراقب باشد. مراقب چه؟ هر چه. هر اتفاقی که میافتد. هر چیزی که توی آن چاهار چوب بجنبد. حتی پرده؟ بستگی دارد. بعضی وقتها پرده را باد میجنباند بعضی وقتها ادم. انقدر سخت بگیر که وسواس به جانت نیفتد.

روزی هشت ساعت روی شکم میخوابید و مراقب بود. همانطور که گه‌گاه جلویش را نگاه میکرد عقب سرش را هم مراقب بود. گفته بودند هیچ تضمینی نیست. جبهه‌ی جنگ از پشت سرت شروع میشود و بعد از دوری سیصد و شصت درجه باز به پشت سرت باز میگردد. گفته بودند باید گذر باد را بر پوستت احساس کنی. باید انقدر هوشیار باشی که نامرئی شوی. آنقدر که هیچ نترسی دیگران زیر نظرت دارند و همان حین هم باید مراقب پنجره باشی.

پنجره‌ای خالی بود. گاهگاه چراغی ته اتاقی روشن میشد. نمیشد از آنجا درست دید. گاه گاه پیرزنی تا کنار پنجره می‌امد و آرام ارام دور میشد. دوربین آنقدر به پنجره نزدیک بود که همه‌اش را در بر گرفته بود. هیچ چیز نمیتوانست از زیر چشمانش در برود.

گفته بودند تصور نکن. جلوی خودت را بگیر و تصور نکن که هر روز پیرزن با صندلی چرخدار پیرمرد را میبرد به آشپزخانه. به حمام. به توالت. میبردش جلوی تلویزیون. فقط نگاه کن. چراغ که روشن شد یادداشت کن. چراغ روشنی را میکشید و کنارش ساعت میزد.

ساعات آخر عضلات شکمش خواب میرفت. عضلاتش قوی بودند. چاهار ماه تمرین مداوم روزی دوازده ساعت از او مردی آهنی ساخته بود. صورتش آفتاب سوخته شده بود و زمخت. آنقدری که سوز سرمای ارتفاع چاهار صد متری از سطح زمین اصلن اذیتش نمیکرد. هر روز صبح ساعت شش از خواب بیدار میشد و ساعت هشت پستش را تحویل میگرفت. همیشه پیاده میرفت و هیچ روز از یک مسیر ثابت عبور نمیکرد. در میانه‌ی راه از پارکها یا تپه‌های تفریحی میگذشت که کمتر به چشم بیاید. کمتر از کنار اتوبان میگذشت و بیشتر توی خیابانهای شهر گم میشد. در بین این هشت ساعت چیزی نمیخورد اگر چه میتوانست تا پنجاه سی‌سی آبمیوه توی جیب مخفی‌ِ پیراهنش نگهدارد. هیچ چیز با خودش نداشت غیر از یک فرستنده که با چند دکمه‌ کنترل میشد. در کل ٩ دکمه بودند. روی هر کدام علامتی بود: یک فنجان، وزیدن باد، چشم، عبور ممنوع، لب و .... تنها کلماتی بودند که او اجازه داشت با آنها حرف بزند همینها بودند. گزارش بدهد. اگر چراغی روشن میشد دکمه‌ی چراغ را فشار میداد. اگر پرده تکان میخورد دکمه‌ی وزیدن باد، لب و چشم را فشار میداد.

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

از فریدون مشیری

این بیت خوراک بشکن زدنه:

نقشِ پایی مانده بود از من به ساحل چند جا

ناگهان شد محو چون فریاد موجی سینه‌سا

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

صدای عجیبی که میشنوم.

بعضی وقتها توی خواب صدای عجیبی به گوشم میخوره. بعد سر آسیمه از خواب بیدار میشم و اونوقت احساس میکنم خالی شده‌ام.

نمیدونم این صدا چه صداییه. درست وقتی که از جلوی ویترین یه مغازه رد میشدم اون صدا رو میشنیدم و بیدار میشدم. رد شدن از جلوی اون مغازه به معنیه پایان خوابم بود. رد شدن از کنار مغازه شنیدن صدای عجیب و بیدار شدن.

موضوع خوابهایی که میدیدم مختلف بود. یک روز خواب دیدم وسط دریام. توی یه قایق فکسنی. میدونستم کجا میخوام برم ولی هر چی فکر میکنم الان چیزی یادم نمیاد. وسط دریا بودم. همه طرف تا چشم کار میکرد دریا بود. بعد رسیدم به یه جزیره. همه جا مه بود. برای همین جزیره رو ندیدم تا وقتی که همونطور که داشتم پارو میزدم یه هو با صدای مهیبی خوردم به یه تخته سنگ. بالای سرم رو که نگاه کردم دیدم تخته سنگ تا تاق اسمون بالا رفته. به هر زخمتی روی تخته سنگی رفتم و توی مسیر باریک و کمربندی راه افتادم که دور جزیره کشیده میشد. پشت جایی که من رسیده بودم یه قصر زیبا بود که توی دل کوه کنده شده بود. یه قصر کاملن قدیمی به دور از تمدن حتی دوران بعد از میلاد مسیح. یه جور تمدن بدوی بود. یعنی خیلی خیلی قدیمی. وارد اون قصر شدم. داخل قصر شدم. یادم نمیاد چه مسیری رو طی کردم تا از یه خیابان قرن هجدهمی توی فرانسه سر درآوردم. جایی که بسیار شبیه به خیابانیست که هر روز ژانوالژان از اونجا رد میشد. در اون خیابان مغازه‌ای بود که از ان برای کوزت یه عروسک خرید. این دقیقن همونجایی بود که از خواب پریدم. با صدای عجیب شکسته شدن چیزی.

از خواب که بیدار شدم انگار حس میکردم پودر سفید رنگی از گوشهام بیرون میریزه و مخم پوک و خالی میشه. احساس خوبی بود. تقریبن صدایی رو نمیشنیدم. یادمه اونوقت به این فکر میکردم که اگه یه نخ سیگار بکشم حتمن همه‌ی دود از توی گوشهام بیرون میزنه. انگار قرص نعنا خورده باشی و سرت خنک خنک باشه. میگم انگار هیچ چیزی تو ذهنت نیست. هیچ دلشوره ای نداری. هیچ نگرانی و یا ترسی. هیچ خشمی. هیچ جور افسردگی یا احساس سرخوردگی، یاس و دلخوری. هیچی. این جور وقتها حتمن یه لبخند گوشه‌ی لبم کشیده میشه. نمیدونم میگم شاید.

خواب دیگه ای دیدم که توی کودکیم اتفاق میافتاد و باز با اون صدای شکسته شدن پایان می یافت. خوابی که توش از یه ساختمون بلند پرت شدم پایین و قبل از رسیدن به زمین همون صدا و درست وقتی که از کنار همون مغازه رد شدم به گوشم خورد. بعضی وقتها عروسک رو میبینم و بعضی وقتها اون عروسک سر جای خودش نیست. توی بعضی از خوابهام دختری رو میبینم که اون عروسک رو بغل کرده و مثلن توی آسانسور به هم بر میخوریم. من وقتی که عین همون عروسک رو توی مغازه میبینم یادم میاد که قبلن دست اون دختر دیده بودمش. من حتی اونقدر اون خواب رو دیده‌م که بعضی وقتها میتونم پیش بینی کنم کی دارم به اخر خوابم نزدیک میشم.

شاید شبیه به صدای شکسته شدن شیشه مغازه‌س. میگم شاید چون نمیتونه صدای طبیعیه شکسته شدن باشه. یه جور صدای قراردادیه. انگار ما قرار داد کنیم که تلفیقی از صدای ترکیدن آدامس بادکنکی و پاره شدن تار یه ویلن رو به عنوان صدای شکسته شدن شیشه در نظر بگیریم.

این که این صدای عجیب همون صدای شکسته شدن شیشه مغازه‌س همین حالا به ذهنم خورد. شاید به خاطر این که این متن رو نوشتم. به هر حال خیلی هم معتبر نیست.

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

 

تو اگه شیکسته بند بودی،‌ اول از همه اون پیزی خودت رو جا مینداختی!

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

خوابگرد

١)

- گزارش رو مطالعه کردین آقای مهندس؟

- بله برای همین زنگ زده‌ام. درصد پیشرفت نسبت به ماه پیش سی درصد کمتره، چرا دقت نمیکنین؟

- (برو بابا بذار بخوابیم) باید حضوری بیام توضیح بدم آقای مهندس! میرسم خدمتتون.

- نه تلفنی بگین. یعنی چطور شده؟

- ما یه سری ریز فعالیت جدید کشف کردیم. درصد پیشرفت رو با توجه به این ریز فعالیتها لحاظ کردیم.

- ولی کارفرما به ما میخنده. نمیگه چطور ممکنه ماه قبل نزدیک به هشتاد درصد پیشرفت زده‌این و این ماه چل و هشت؟

- میتونیم بگیم همه ریز فعالیتها درست دیده نشده بود. این پروژه به دلیل اینکه مهندسی دانش نشده ...

- نه این گزارش رو نفرستین. بیاین بالا یه جوری درستش کنیم.

-( ول کن بابا بذار بخوابیم!) بله الساعه!

2)

- چی میل دارین؟

- (ول کن بابا بذار بخوابیم.) یه قهوه‌ی مخصوص خودت!

- اون خیلی قوی‌یه. ممکنه بیخواب بشی. من همیشه به کسانی که تازه میخوان تجربه‌ش کنن توصیه‌های ایمنی لازم رو میکنم.

- میدونم. هر بار که می‌آم اینجا همین رو میگی.

- تا به حال ندیده بودمت.

- هفته پیش اومدم اینجا. ازت پرسیدم چرا اسم این قهوه رو گذاشتی سایمون. گفتی آخه اسم خودم سایمونه.

- همیشه مشتری‌های تازه وارد همین سوال رو میپرسن و من هم همین جواب رو میدم. دفه بعد که بیای دیگه قیافه‌ت یادم نمیره.

- هر دفه همین رو میگی سایمون.

- دمت گرم بابا!

- ولی واقعن ترکیب خوبی‌یه. بار آخر، تموم شب رو داشتم رویا میدیدم. راستی یه سوال؟

- میخوای بپرسی چرا قاشوق میذارم کنار فنجون؟

- دقیقن. تو با این قهوه شکر سرو نمیکنی ولی کنارش قاشوقه.

- این قهوه ترکیبی‌یه از سه قهوه. برای این که حل بشن باید همش بزنی. اگه بیخواب شدی یه شربت شیرین بخور. همه‌ش هم بیخوابی نیست. استرس هم می‌اره.

3)

- سلام! خوابیده ای؟

- نه بیدارم.

- داری چیکار میکنی؟

- کاری نمیکنم. از پنجره‌ی کانکس دارم ستاره‌ها رو میشمارم. اینجا آسمون عجیبی داره. تا حالا سه بار شهاب دیده‌ام.

- ببین میخواستم به‌ت بگم آخر هفته دارم میرم شمال. نیستم.

- یعنی چن شنبه؟

- سه شنبه.

- سه شنبه که وسط هفته‌س.

- تو چن شنبه می‌آی؟

- چار شنبه بیلیط دارم. پنشنبه حدود چاهار صبح مهرآبادم.

- آره باید برم دیدن مادربزرگم. حالش خوب نیست.

- ول کن بابا بذار بخوابیم.

- چی؟

- هیچی با تو نبودم.

- باورت نمیشه؟

- راستش نه!

- ولی به هر حال همینه. میخوای باور کن میخوای نه.

- ...

- حالا هم بگیر بخواب. میبخشید بیخوابتون کردم.

- رفته بودم شهر. یه کافه ارمنی هست درجه یک. قشنگ روبروت دریاست. امروز هم بارون می‌اومد.

- خوش گذشته پس!

- قهوه‌چی‌یه آلزایمر داره. هر روز بعد از کار میرم پیشش و هر روز یه جور قهوه سفارش میدم و اون هم به‌م توصیه میکنه که از اون قهوه‌ نخورم.

- ببین من باید بخوابم. فردا صبح زود باید بریم. فقط خواستم به‌ت گفته باشم.

- کی برمیگردی؟

- فکر نکنم این دفه بتونم ببینمت. دفه‌ی بعد کی می‌آی مرخصی؟

- میتونی خودت حساب کنی.

- یه چن روز بلن شو بیا آمل.

- یه چن روز؟ بعد شبها کجا بخوابم؟

- هتل.

- ولی خودت گفتی که اونجا شهر کوچیکیه و نمیتونیم همدیگه رو ببینیم.

- آره اونجا شهر کوچیکیه. ولی میدونی چیه؟ تو هم ادمی نیستی که چن شب توی هتل بخوابی.

- آره خوب ترجیح میدم پولم رو جور دیگه‌ای خرج کنم.

- تو اصلن ترجیح میدی خرج نکنی.

- الان ساعت از سه هم گذشته. این کانکسها خیلی نازکن. ممکنه همسایه‌ام بیدار بشه. همونی که برات ازش گفته بودم.

- موضوع رو عوض نکن.

- نقشه برداره. یه غول بیابونی با قلبی از طلا. شبها هم فقط یا میگوزه یا خرخر میکنه. گفته بودم که برات.

- نه نگفته بودی.

- چرا گفته بودم. نکنه تو هم آلزایمر داری!

- من آلزایمر ندارم. شب بخیر.

4)

- میگم این رییس گیرداده چرا درصد پیشرفت از ماه پیش کمتره.

- چی کار کنم. شات پوینت ها رو سه برابر کردین.

- بچه خر نکن. همونقدر که پیشرفت واقعی درصدش می‌آید پایین، برنامه‌ای هم می‌آد پایین دیگه.

- برنامه‌ای رو که نمیتونیم دست بزنیم. صورتجلسه شده.

- بده من برات درستش میکنم.

- کار تو نیست.

-چرا اینقدر سگی حالا؟

- خوابم می‌آد همین. راستی بابت دیشب معذرت میخوام.

- باز دوباره دعوات شد؟ من که خواب خواب بودم.

- نه خوب بودیم. راستی دیشب سه تا شهاب دیدم.

- خوش به حالت. سه تا اون هم تو یه شب؟ میگم خودت رو دست کم نگیر. خالی که نمیبندی.

- میخوای باور کن میخوای نه.

- دوست دخترم به‌م میگه من حتمن یه عیبی دارم که تا حالا شهاب ندیده‌م.

- (بیا دوست دخترهامون رو با هم عوض کنیم.) نه خیالت راحت. هیچ عیبی نداری.

- تقصیر خودته. یه دوبار که جواب ندی دیگه یاد میگیره نصف شب زنگ نزنه.

- شب و روز نداره. من همیشه بیدارم.

- خوب شد گفتی. آدرس و شماره تلفن دکتره رو آخرش برات گیر آوردم. تو کانکسه. دوست دخترم برات گیر آورد.

- به‌ش نگفتی که واسه من میخوای!

- از بین همکارام فقط تو رو میشناسه.

- خاک تو اون سر کچلت!

- گفت یه بار قرار بذاریم چارتایی بریم شمشک. اونجا یه باغچه دارن.

- چارتایی؟ موافقم!

- ساعت چند پروازته؟

- دوازده شب. احتمالن دو ساعت هم تأخیر داره.

- خوب پس سر شام برات می‌آرمش.

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

 

پرسه! چن روز پیش تونستم مکانیزم احساساتم رو پیدا کنم. گفتم بات در میونش بذارم.

فقط کمی صبور باش. باید دسته بندی‌شون کنی. اضطراب خشم حسادت نومیدی یأس و افسردگی. اینها احساسات پوچی هستند در برابر غم. دسته بندی‌شون و کن و کنارشون بذار. وقتی که برن غم تازه خودش رو نشون می‌ده. غم زیبا. غم آروم سنگین و تلخ. انگار توی شب وسط اقیانوسی. آب اقیانوس اونقدری آرومه که عین لالایی داره خوابت میکنه.

به خواب عمیقی فرو میری. بیدار که میشی خوشحالی.

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

دیدار بوعلی سینا با ابولحسن خرقانی

« نقلست که بوعلی سینا به آوازهً شیخ عزم خرقان کرد، چون به وثاق شیخ آمد، شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که شیخ کجاست؟ زنش گفت: آن زندیق کذاب را چه کنی؟ همچنین بسیار جفا گفت شیخ را، که زنش منکر او بودی، حالش چه بودی! بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند، شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه بر شیری نهاده، بوعلی از دست برفت، گفت: شیخا این چه حالتست؟ گفت: آری تا ما بار چنان "ماده" گرگی نکشیم "یعنی زن" شیری بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد، بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت، شیخ پاره ای گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند، دلش بگرفت، برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید کرد، و بر سر دیوار شد، ناگاه تبر از دستش بیفتاد، بوعلی برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد، پیش از آنکه بوعلی آنجا رسید آن تبر برخاست و بدست شیخ باز شد. بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین حدیثش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید، چنانکه معلوم هست» « دانش، علم. و بینش، عرفان.»

-عطار

نویسنده : محمدرضا عبدالهی : ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد