صدای عجیبی که میشنوم.

بعضی وقتها توی خواب صدای عجیبی به گوشم میخوره. بعد سر آسیمه از خواب بیدار میشم و اونوقت احساس میکنم خالی شده‌ام.

نمیدونم این صدا چه صداییه. درست وقتی که از جلوی ویترین یه مغازه رد میشدم اون صدا رو میشنیدم و بیدار میشدم. رد شدن از جلوی اون مغازه به معنیه پایان خوابم بود. رد شدن از کنار مغازه شنیدن صدای عجیب و بیدار شدن.

موضوع خوابهایی که میدیدم مختلف بود. یک روز خواب دیدم وسط دریام. توی یه قایق فکسنی. میدونستم کجا میخوام برم ولی هر چی فکر میکنم الان چیزی یادم نمیاد. وسط دریا بودم. همه طرف تا چشم کار میکرد دریا بود. بعد رسیدم به یه جزیره. همه جا مه بود. برای همین جزیره رو ندیدم تا وقتی که همونطور که داشتم پارو میزدم یه هو با صدای مهیبی خوردم به یه تخته سنگ. بالای سرم رو که نگاه کردم دیدم تخته سنگ تا تاق اسمون بالا رفته. به هر زخمتی روی تخته سنگی رفتم و توی مسیر باریک و کمربندی راه افتادم که دور جزیره کشیده میشد. پشت جایی که من رسیده بودم یه قصر زیبا بود که توی دل کوه کنده شده بود. یه قصر کاملن قدیمی به دور از تمدن حتی دوران بعد از میلاد مسیح. یه جور تمدن بدوی بود. یعنی خیلی خیلی قدیمی. وارد اون قصر شدم. داخل قصر شدم. یادم نمیاد چه مسیری رو طی کردم تا از یه خیابان قرن هجدهمی توی فرانسه سر درآوردم. جایی که بسیار شبیه به خیابانیست که هر روز ژانوالژان از اونجا رد میشد. در اون خیابان مغازه‌ای بود که از ان برای کوزت یه عروسک خرید. این دقیقن همونجایی بود که از خواب پریدم. با صدای عجیب شکسته شدن چیزی.

از خواب که بیدار شدم انگار حس میکردم پودر سفید رنگی از گوشهام بیرون میریزه و مخم پوک و خالی میشه. احساس خوبی بود. تقریبن صدایی رو نمیشنیدم. یادمه اونوقت به این فکر میکردم که اگه یه نخ سیگار بکشم حتمن همه‌ی دود از توی گوشهام بیرون میزنه. انگار قرص نعنا خورده باشی و سرت خنک خنک باشه. میگم انگار هیچ چیزی تو ذهنت نیست. هیچ دلشوره ای نداری. هیچ نگرانی و یا ترسی. هیچ خشمی. هیچ جور افسردگی یا احساس سرخوردگی، یاس و دلخوری. هیچی. این جور وقتها حتمن یه لبخند گوشه‌ی لبم کشیده میشه. نمیدونم میگم شاید.

خواب دیگه ای دیدم که توی کودکیم اتفاق میافتاد و باز با اون صدای شکسته شدن پایان می یافت. خوابی که توش از یه ساختمون بلند پرت شدم پایین و قبل از رسیدن به زمین همون صدا و درست وقتی که از کنار همون مغازه رد شدم به گوشم خورد. بعضی وقتها عروسک رو میبینم و بعضی وقتها اون عروسک سر جای خودش نیست. توی بعضی از خوابهام دختری رو میبینم که اون عروسک رو بغل کرده و مثلن توی آسانسور به هم بر میخوریم. من وقتی که عین همون عروسک رو توی مغازه میبینم یادم میاد که قبلن دست اون دختر دیده بودمش. من حتی اونقدر اون خواب رو دیده‌م که بعضی وقتها میتونم پیش بینی کنم کی دارم به اخر خوابم نزدیک میشم.

شاید شبیه به صدای شکسته شدن شیشه مغازه‌س. میگم شاید چون نمیتونه صدای طبیعیه شکسته شدن باشه. یه جور صدای قراردادیه. انگار ما قرار داد کنیم که تلفیقی از صدای ترکیدن آدامس بادکنکی و پاره شدن تار یه ویلن رو به عنوان صدای شکسته شدن شیشه در نظر بگیریم.

این که این صدای عجیب همون صدای شکسته شدن شیشه مغازه‌س همین حالا به ذهنم خورد. شاید به خاطر این که این متن رو نوشتم. به هر حال خیلی هم معتبر نیست.

/ 2 نظر / 33 بازدید
لبریز

من زمانی خوبا های مشابه... یا تکرار شونده زیاد میدیدم... اما هیچوقت اصوات تاثیر تصویر رو نداشتند... برای همین هم چیزی ازشون یادم نمونده...

لبریز

منظورم اینه که از صداها چیزی یادم نمونده... برخلاف بعضی تصاویر که با گذشت سال ها هنوز کامل و تازه جلوی چشمم هستن!