بریده‌ای از داستان کبودی پای چشم چالوس

بابام یه بار گفت تف تو این زندگی، آدری هپبورنم مرد. مامان گفت کی؟ بابا جوابش رو نداد. داشت رادیو گوش می‌کرد. عادتش بود. جواب کسی رو نمی‌داد. اگه هم کسی حرف می‌زد، حالا نه با اون باشه با هر کی حرف می‌زد، همچین می‌گفت هیس که بند دل آدم پاره بشه. فقط هم اخبار به زبون انگلیسی گوش می‌داد. می‌گفت اون‌ها کمتر دروغ می‌گن. شست و دو سالِ آزگار مدام انگلیسی گوش می‌داد. درست از وقتی به قول خودش شرکتی شد. اولش آب می‌فروخت بعد شرکتی شد. آب می‌ریخت توی گاری و با پسرعموش دور شهر می‌گشتن. گاری‌هاشون رو هم قاطر می‌کشید. تهرون که لوله‌کشی شد، آب‌انبارها ور افتاد این‌ها هم بی‌کار شدن. بابام رفت شرکت نفت پسر عموش کامیون خرید شد شوفر ماشین سنگین. بابام تو جایگاه کار می‌کرد. جایگاه پمپ بنزین. همیشه هم شیفت شب وامی‌ستاد. یه روز در میون شب‌ها می‌رفت جایگاه. صبح زود قبل از این‌که ما بریم مدرسه برگشته بود و دراز به دراز توی نشیمن خوابش برده بود. اگه زمستون بود کنار بخاری، اگه تابستون بود دم مهتابی. یه در دولنگه واز می‌شد به مهتابی و ما تابستونا اون‌جا می‌خوابیدیم. ما یعنی من و داداشم محسن. آبجی‌هام و مامان که می‌رفتن بالا روی پشت بوم. خونه‌مون دو طبقه بود بعد که محسن زن گرفت یکی روش ساختیم یه چن سالی با زنش می‌نشستن اونجا. محسن که سوا شد من رفتم اون بالا و همونجا موندم. دنجه. حالا دیگه دنج تره. بابا هم رفت. بله. همه میرن. اذیت می‌کرد این‌آخریا. همیشه‌ی خداش بدخلق بود. چی بگم. آدم آقا ننه‌ش رو که خودش انتخاب نمی‌کنه. مامان بهتر بود. سنگ صبور بود. پناهمون بود. می‌فهمید یا نمی‌فهمید، هر چی تو دلم بود براش می‌گفتم. حالا با اخم و تخم می‌گفتم. ولی کی رو دیگه داشتم باش حرف بزنم. اون قدیم‌ها بودن. یه رفیقی بود که همین دو تا کوچه بالاتر می‌نشست. رفت جبهه شهید شد حالا کوچه‌شون به اسمشه. یه دختری هم بود یه زنی بود ولی الآن خیلی ساله که نه. فقط مامانم بود که اون‌هم رفت. می‌اومد به بهونه‌ی این‌که سر بزنه به ترشی و سرکه‌هاش و می‌نشستیم گپ می‌زدیم. گاهی وقت‌ها یه چایی هم می‌ریختم براش. زیاد نمی‌نشست که بابام ترش نکنه. می‌گفت تو بیا پایین ولی من همینجا راحت‌تر بودم. پسش برنیومدم که نیومدم. مامان برمی‌اومد. بیشتر از ما برمی‌اومد. چارسال پیش مرد. توی خواب سکته‌کرد. راحت شد. وقتی آدم نتونه از پس زنده بودن بربیاد می‌میره. بعضی‌ها هم ناغافل می‌میرن. بله. مامان هم می‌گفت خفه کن اون بد مصب رو سرم رفت یا می‌گفت همه‌شون دروغ می‌گن. بابا می‌گفت: چه سودی داره اخه به ما دروغ بگن. انگشتش رو هم همچین می‌گرفت توی سینه‌اش که انگار یه رولور شماره ... هست و الانه که تق شلیک کنه.

ما یعنی من و محسن و مرجان و مژگان که نمی‌فهمیدیم چی می‌گه ولی هیچ‌وقت هم جرات نمی‌کردیم چیزی بگیم. اون وقت رولور شماره ... سرش برمی‌گشت طرف ما یقین.

مرجان اول از همه رفت. یه پسره‌ای بود توی محلمون گرفتش رفتن خوشبخت هم شدن. مژگان هم درس خونه‌مون بود الآن فرانسه‌ست. چن وقت پیش برام ایمیل فرستاده بود. می‌گفت برم اونجا. می‌گفت خیلی راحته. دعوت‌نامه برام می‌فرسته من هم می‌رم سفارت و کارهام رو که بکنم یه دو تومنی هم خرجم می‌شه. بدفکری هم نیست. برم لااقل یه کاری کرده‌م. چیه همه‌ش روی این پشت بوم صبحت رو برسونی به شب. خوشه اون‌روزها که این‌جا نیروهوایی بود، یه هواپیمایی بلن می‌شد یا می‌نشست و ما کله‌مون همه‌ش به تاق آسمون بود.

/ 0 نظر / 25 بازدید