بخشی از داستان مراقبت

این داستان  نوشته‌ی یکی از دوستامه. اسمش رضاست. ازش خواستم یه بخشی از اون رو توی وبلاگم بذارم. اولین صفحه از داستان رو. به‌م داد.

روی پشت بام دراز کشیده بود و داشت از سوراخ دوربین موقعیت را میپایید. کارش فقط همین بود. گفته بودند پنجره‌ی سه از راست و دوازده از پایین را مراقب باشد. از بالا میشد هجدهمی. از چپ میشد سیزدهمی. باد خنکی میوزید و چیزی شبیه به ترکیدن یک آدامس بادکنکی تنها صدایی بود که میشنید. این صدای بوق ماشینهایی بود که زورشان رسیده بود تا اینجا صدایشان را پرتاب کنند.

به ش گفته بودند مراقب باشد. مراقب چه؟ هر چه. هر اتفاقی که میافتد. هر چیزی که توی آن چاهار چوب بجنبد. حتی پرده؟ بستگی دارد. بعضی وقتها پرده را باد میجنباند بعضی وقتها ادم. انقدر سخت بگیر که وسواس به جانت نیفتد.

روزی هشت ساعت روی شکم میخوابید و مراقب بود. همانطور که گه‌گاه جلویش را نگاه میکرد عقب سرش را هم مراقب بود. گفته بودند هیچ تضمینی نیست. جبهه‌ی جنگ از پشت سرت شروع میشود و بعد از دوری سیصد و شصت درجه باز به پشت سرت باز میگردد. گفته بودند باید گذر باد را بر پوستت احساس کنی. باید انقدر هوشیار باشی که نامرئی شوی. آنقدر که هیچ نترسی دیگران زیر نظرت دارند و همان حین هم باید مراقب پنجره باشی.

پنجره‌ای خالی بود. گاهگاه چراغی ته اتاقی روشن میشد. نمیشد از آنجا درست دید. گاه گاه پیرزنی تا کنار پنجره می‌امد و آرام ارام دور میشد. دوربین آنقدر به پنجره نزدیک بود که همه‌اش را در بر گرفته بود. هیچ چیز نمیتوانست از زیر چشمانش در برود.

گفته بودند تصور نکن. جلوی خودت را بگیر و تصور نکن که هر روز پیرزن با صندلی چرخدار پیرمرد را میبرد به آشپزخانه. به حمام. به توالت. میبردش جلوی تلویزیون. فقط نگاه کن. چراغ که روشن شد یادداشت کن. چراغ روشنی را میکشید و کنارش ساعت میزد.

ساعات آخر عضلات شکمش خواب میرفت. عضلاتش قوی بودند. چاهار ماه تمرین مداوم روزی دوازده ساعت از او مردی آهنی ساخته بود. صورتش آفتاب سوخته شده بود و زمخت. آنقدری که سوز سرمای ارتفاع چاهار صد متری از سطح زمین اصلن اذیتش نمیکرد. هر روز صبح ساعت شش از خواب بیدار میشد و ساعت هشت پستش را تحویل میگرفت. همیشه پیاده میرفت و هیچ روز از یک مسیر ثابت عبور نمیکرد. در میانه‌ی راه از پارکها یا تپه‌های تفریحی میگذشت که کمتر به چشم بیاید. کمتر از کنار اتوبان میگذشت و بیشتر توی خیابانهای شهر گم میشد. در بین این هشت ساعت چیزی نمیخورد اگر چه میتوانست تا پنجاه سی‌سی آبمیوه توی جیب مخفی‌ِ پیراهنش نگهدارد. هیچ چیز با خودش نداشت غیر از یک فرستنده که با چند دکمه‌ کنترل میشد. در کل ٩ دکمه بودند. روی هر کدام علامتی بود: یک فنجان، وزیدن باد، چشم، عبور ممنوع، لب و .... تنها کلماتی بودند که او اجازه داشت با آنها حرف بزند همینها بودند. گزارش بدهد. اگر چراغی روشن میشد دکمه‌ی چراغ را فشار میداد. اگر پرده تکان میخورد دکمه‌ی وزیدن باد، لب و چشم را فشار میداد.

/ 0 نظر / 20 بازدید