بریده‌ای از یک داستان

چشم باز کرد. آسمان آبی بود و چون لکه‌ای طلایی، خورشید بر دامانش نشت می‌کرد.

چشم تنگ کرد تا مژه‌هاش، مژه‌های بلند و مشکینش، جلوی خورشید را تار کنند.

ندانست کجاست. صداهای در هم می‌شنید. بوق ماشین، ضجه‌، ناله، گریه و داد، در صدای باد غوطه‌ می‌خوردند. نمی‌خواست چیزی بشنود. دست کشید بر بسترش. بسترش زبر بود و خاکی.

دردی در پهلوش بود که تا سینه می‌رسید. نفس کشید تا با بازدمش، شاید فغان کند. نفسش خنک بود، به طعم ترش خون خشکیده.  

آفتاب تنش را چون ملحفه‌ای در خود می‌گرفت. اگرچه که از پس سرما بر نمی‌آمد که با بوی ترش خون و طعم لیمو به کامش فرو می‌شد.

خواست که ببیند کجاست. سرش روی شانه یله شد و چشمانش ثابت ماند به ساقه‌ای سبز. باد می‌وزید و علف را خم می‌کرد. پای ساقه در شکافی فرو شده بود. شکاف به چنبری می‌پیچید و متصل به شیاری می‌شد و تا افق، چون لانه‌ی زنبوران گسترده بود.

عده‌ای می‌دویدند. کسی بر سرش می‌کوبید و ضجه می‌کرد. بوی سیگار می‌شنید. نمی‌شنید چه می‌گویند. نمی‌خواست که بشنود. شاید برای همین شنید که کسی به زمزمه چیزی گفت: خاموش باش، باد بی نیازی خداوند است که می وزد. سامان سخن گفتن نیست.

خواست سر خم کند و ببیند کیست. صدایی آشنا بود و مردانه. صدای شروین نبود.  توانش را نداشت که سر بچرخاند. خواست فغان کند ولی ندانست چرا. درد رفته بود.

/ 1 نظر / 25 بازدید
خاطره

اونقدر بریده اس که گیج و گمه