آهو

 

 

سلام. ما خوبیم. ما یعنی من و ژولیت. امیدوارم حال تو هم خوب باشه.

دو ماهه که با ژولیت آشنا شده‌م. همکلاسی‌مه. یه سال از من جلوتره.  عاشق اسرار‌التوحیده و همچنین عاشق آهوهاست.

این طراحیه آهو رو ژولیت کشیده. امروز عصر وقتی که از دانشگاه برگشتم اون رو به‌م داد. شبیه به طراحی غزال هدایته. اون هیچ وقت طراحی رو ندیده.  اول خواستم یه قاب قشنگ براش پیدا کنم و بزنمش به دیوار ولی بعد نظرم عوض شد. ترجیج داده‌م بفرستمش برای تو. نمیدونم چرا این کارو میکنم. احتمالن اگه ژولیت متوجه بشه خیلی خیلی ناراحت میشه. تو رو نمیدونم. تو ممکنه هم خوشحال بشی و هم ناراحت.

دیروز نصف شب دیدم یه سایه پشت پنجره‌ست. اولین فکری که به ذهنم خورد این بود که دزده. بعد فکر کردم داره زاغ ژولیت رو چوب میزنه. بعد یه هو متوجه شدم یه آهوئه. چشمای قشنگی داشت. توی تاریکی به‌م زل زده بود. یاد تو افتادم. نمیدونم چرا. تو چشمات شبیه به آهوئه؟

یه مدت همینطور خشکم زده بود و نیگاش میکردم. سرش رو چرخوند و پوزه‌ی بزرگ و دوست داشتنی‌ش رو نیمرخ گرفت. داشت برگهای درختچه‌ی ... رو میجوید. از این درختچه‌ها اینجا فراوون هست. مخصوصن کنار رودخونه.

از پنجره‌ی اتاق خوابمون میتونیم رودخونه‌ی کلرادو رو تماشا کنیم. بعضی وقتها نیمه‌شبها حتی صدای رودخونه هم می‌آد. دیشب همینطور که آهوئه رو تماشا میکردم صدای رودخونه رو هم میشنیدم.

خونه‌ی ما تو آستین ویلاییه که حدود ۴۰ دقیقه با شهر فاصله داره. تنها چیزی که آدمو یاد ایران می‌اندازه یه فرشه که کف اتاق افتاده. طرح و نقشه‌اش شبیه فرشای ایرانیه. ژولیت میگه احتمالن ایرانی نیست. ژولیت کارشناس فرشه.

پوزه‌‌هاشون وقت جویدن تقریبن ٣۶٠ درجه می چرخن. از صدای ملچ مولوچش بیدار شده بودم. پنجره باز بود و بوی تند تنش هم توی اتاق پیچیده بود. ژولیت رو بیدار کردم که تماشاش کنه. میگه عاشق بلاهت آهوهاست. تا بیاد بیدار بشه غر غر کرد و آهوئه ترسید و گذاشت رفت. آهوها عاشق گلهای ... اینجان. هیچ گل و گیاهی از دستشون سالم نمیمونه. تگزاسیا اونا رو دوست دارند. هیچ کس به کارشون کاری نداره. به نظر تگزاسیا خیلی بانمکه که آهوها گل و گیاه‌ها رو میخورن.

دیروز یه مستند از تگزاس دیدم که می گفت ۸۰ درصد تگراسیا به بهشت معتقدند و ۹۰ درصد از این تعداد معتقدند که ما همین الان تو بهشتیم.

رودخونه، آهوها و موزیک. به نظرم علتش همینه.

میدونی چرا آستین رو انتخاب کردم؟ حتمن یادت می‌آد. نشسته بودیم توی کافه‌ی سیمون. ماه آخر بود. بعد از اون روز دو بار یا سه بار همدیگه رو دیدیم.  یادت می‌آد گفتم دلم صحرا می‌خواد؟ گفتم می‌خوام برم یه جا که تا چشم کار میکنه کویر باشه شن روون؟ هیچ تنابنده‌ای نباشه؟ بعد تو به‌م گفتی برو تگزاس.

شاید باور نکنی ولی همون لحظه من تصمیم گرفتم که بیام تگزاس. شبش سرچ کردم و همین دانشگاه یوتی رو پیدا کردم. به خودم گفتم هیچی دیگه مهم نیست. فقط میخواستم بیام اینجا. اون شب خیلی گریه کردم ولی الان که به‌ش فکر میکنم میبینم صرفن یه خاطره‌ست. یه خاطره‌ی شیرین.

یه بار ژولیت ازم پرسید شنیده‌م اگه کسی تو ایران تو خیابون برقصه می گیرنش؟ گفتم آره، ولی قبلن اینجوری نبوده. دنبال بحث رو نگرفت. من هم نفهمیدم منظورم رو فهمید یا نه. منظورم از قبلن خیلی قبلتر بود. قبل از انقلاب، قبل از پهلوی، قبل از اسلام؛ خیلی قبل، نمیدونم چقدر.

دیشب وقتی که آهوئه رفت همه‌ی خاطرات مشترکمون رو مرور کردم. دیدارهامون توی کافی شاپ سیمون. درس خوندن‌هامون. تیر هفتاد و هشت.

/ 4 نظر / 41 بازدید
میس پرسه اوس

دوسش دارم کاش بتونی یکم روش کار کنی بپردازیش، شاید کشدارتر شه شاید کوتاهتر. یه جمله هاییش رو حتما میتونی باز کنی و یه جمله هایی بیشتر حال میده که مختصر شه و آدم رو تو کف کلمات بذاره، میدونی .. دوست داشتنی بود و خیلی خوب تموم شد.

بادبادک سوار

دیدم یه شعر از بیژن نجدی گذاشتید کلی گشتم تا این شعرو تو یکی از دفترام یافتم آغاز دستهای تو بود با گریه کنم هایت کنا ویرانی کلمات انحنای تن حوا میعاد گاه تنفس و گاه بود خواهش دست بر خیس می باردهایم بیژن نجدی

علی گرگ بارون زده

سلام جای دیگه ام میشه مطالب شما رو دید مثلا فیس بوک یا کلوب دات کام ؟